پس از سالها

امروز بعد از یه سکوت طولانی دلم می خواد حرف بزنم اونم از جنس حرفهایی که هیچ وقت به نتیجه نمی رسه.قبل از اینکه حرف بزنم باید بگم من اصولا اخلاق گند زیاد دارم از جمله اینکه همیشه و در همه مسائل به دنبال چرایی و فلسفه امور هستم.

چرا می گم این اخلاق بده؟خب به این دلیل که یه سوالایی واقعا بی جوابه....باید به قدری بهش گیر ندی که به پوچی برسی.اما مگه من حرف شنوی دارم!

آره...امروز می خوام از یه چرایی بزرگ سوال کنم اونم اینکه:چرا ظرف سال های اخیر خیلی از خانوما و آقایون متاهل دوست دختر و دوست پسر هم دارن؟!منظورم اینه که این بیماری یه جورایی اپیدمیک شده...اما قبلا خیلی نادر بود.

راستش من یه آدم سنتی هستم وقتی قراره از کانون خانواده حرف بزنم.یعنی معتقدم یه آدماهایی بدون خلاء و بهانه می رن به سمت روابط با جنس مخالف درحالی که همسر و احیانا فرزند دارند.در واقع یه آدماهایی در ظاهر و باطن زندگی شون اون قدر خلاء ندارن که به همسرشون خیانت کنن.اینو هم بگم که من به عنوان یه آدم سنتی خیانت رو فقط رابطه جنسی و...نمی دونم و  هر جور  اقدامی رو در این زمینه خیانت تلقی می کنم.

اما اگه بخوام از دید یه آدم مدرن و روشنفکر نگاه کنم باید بگم زندگی آدما همیشه یه حیاط خلوت داره که فقط به خودش مربوطه.وقتی نمی تونن همو تحمل کنن و وقتی که حس می کنن از همسرشون دارن دور می شن باید از هم جدا شن و بعد از جدا شدن هر ......ی که دلشون خواست مرتکب شن.

این "من مدرن" میگه تا زمانی که یه زوج رسما و عرفا با هم هستن وجود فرد سوم غیر قابل توجیهه.البته اگه یکی از زوجین بنا به دلایل منطقی و اخلاقی نمی تونه نفر دوم رو تحمل کنه و احساس خلا داره نباید به خاطر خروج از رابطه به اون ایراد گرفت اما من خیانت رو اصولا نمی تونم هضم کنم.

من شخصا تو این زمینه ترجیح می دم کاملا سنتی باشم و مثل یه زن "خونه دار قورمه سبزی پز  که اگه آقاشون بگه بمیر می میره...."عمل کنم.براش هم دلیل دارم....چون فکر می کنم انسانی که ارزشمند و قابل احترامه باید وجودشو غنیمت دونست ...چه زن باشه و چه مرد.در این زمینه هم به یقین رسیدم و حاضرم مناظره کنم با مدعیان دفاع از حقوق زنان و آدمهایی که خودشونو ضد خانواده می دونن.

یه بنده خدایی معتقده "برای اینکه بشه یکنواختی و روزمرگی زندگی زناشویی رو تحمل کرد لازمه آدم،دوست دختر یا دوست پسر بگیره"؛من اما با تمام احترامی که برای اون آدم قائلم صراحتا می گم روح انسان پاک تر از اینه که هم زمان بتونه عاشق دو نفر باشه ،از یه جنس،در یه اندازه و با یه شکل و شیوه...

خلاصه اینکه من بعد از مدت ها اومدم که باز هم غر بزنم! و توپ قضاوت رو بندازم تو میدون شما...منو ببخشید

حرف آخر:از اونجایی که ممکنه حالا حالاها دیگه اینجا پست جدید  نذارم از همین الان آرزوی سال خوبی براتون دارم....به یاد منم باشید و برای آرامش روحم دعا کنید(جدی گفتم هاااا)راستی من هنوز هم عاشق پنج شنبه آخر سال و عید اموات هستم و بیشتر از لحظه سال تحویل آدم زنده ها باهاش رابطه برقرار می کنم...به امید خدای بزرگ

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

شاید تا قبل از اینکه خودم درگیر ماجرای طلاق یکی از نزدیکانم بشم درک اینکه طلاق گرفتن برای یه زن توی ایران تا چه حد سخت و طاقت فرساست برام دشوار بود.من اصولا از اون تیپ آدمهایی نیستم که برای هر مساله پیش پا افتاده ای ایران رو با خارج مقایسه کنم و بعد نتیجه بگیرم که اونور آبی ها از ما با کلاس تر با فرهنگ تر  و با شعورترن اما انصافا توی مقوله طلاق باید بگم خیلی قوانین ما عقب مونده اس و الکی مهر اسلام هم بهش می زنن.

تا جایی که می دونم اسلام از طلاق تحت عنوان"احسن المکاره"یاد میکنه یعنی بهترین امور مکروه...یعنی وقتی که راهی به جز طلاق نیست باید طلاق رو به عنوان بهترین گزینه انتخاب کرد اما وقتی یه زن ادله کافی مبنی بر معتاد و بی خاصیت بودن یه مرد به دادگاه ارائه می کنه با کمال خونسردی بهش میگن:"سعی کنین با صلح و آشتی کنار هم زندگی کنین" یا اینکه "خیلی زود برای طلاق اقدام کردید"...

واقعا یا این همه مقدمه و ماخره ای که برای طلاق گذاشتن به نظرم بهتره خانومایی که با شک ازدواج می کنن و طرفو اونجور که باید نمیشناسن زمان عقد حق طلاق بگیرن...شاید گرفتن این حق  سوپاپ اطمینانی برای یه زن تو جامعه ایران باشه و گرنه حق طلاق همیشه با مرده و خدا نکنه یه روزی یه مردی غیر منطقی لجباز و خودخواه باشه و قانون  رو به نفع خودش تفسیر کنه...

البته این رو هم بگم که تو دفترچه های مخصوص ازدواج شرایطی رو برای طلاق گرفتن زن لحاظ کردن اما اثبات اون شرایط در بعضی موارد کار حضرت ایوبه!و در بعضی موارد اثباتش به درد نمی خوره ...چون قوانین حقوقی ما به اندازه کافی راه دررو برای آقایون تعبیه کرده!

تازه اگه یه روزی یه زن بخواد از حربه مهریه استفاده کنه هم به در بسته می خوره چون خدا نکنه طرف وضع مالیش خوب باشه و پرداختن اون مهریه براش مثل آب خوردن باشه یا اینکه ترجیح بده بره زندان ولی طلاق نده ...خلاصه اینکه ما ایرانی ها اثبات کردیم که قادریم از بهترین چیزها هم بدترین استفاده ها رو ببریم حتی از امتیاز مرد بودن!

چرا میگم امتیاز؟چون واقعا تو کشور ما مرد بودن یه امتیازه و زن بودن یعنی ضعف و ناتوانی در اثبات حق و حقوق!مرد بودن تو رو به عرش می بره و زن بودن تو رو به  فرش میاره.

همه اینهایی که نوشتم بدون اغراق بود و از سر درد دل!اگه کسی دلخور شد عذر می خوام چون قصد نیش و کنایه نداشتم

 

 

حرف آخر:بعد از مدت ها...سلام

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

سلام

فک کنم آخرین باری که اومدم اینجا  و چیزی نوشتم خرداد ماه بود.بعد از اون تاریخ دوست داشتم به مناسبت خاصی مثلا 30 مرداد ماه که سالگرد مادرمه یا ده شهریور ماه که تولد خودمه و یا اول مهر که آغاز فصل پاییز(فصل محبوب من)بود بیام اینجا و حرف بزنم اما دیدم سکوت بهتره برام.

انصافا دلم برای همه دوستان وبلاگی تنگ شده بود و احساس می کردم دارم از دست می دمشون.

امروز خیلی اتفاقی اومدم اینجا تا چیزایی بنویسم.البته ظرف چند ماه گذشته اتفاق خاصی رخ نداده و روال زندگی من همونیه که بود.شاید تنها تغییری که کردم ورودم به سن 31 سالگی باشه که اونم راستش خیلی باهاش راحت نیستم.منظورم اینه که من دهه چهارم زندگی رو دهه رسیدن به ثبات میدونم و به همین دلیل یه کمی نگران هستم.

دیگه اینکه باید بگم همچنان به دعای شماها احتیاج دارم چون دعای آدمای دیگه بهم آرامش میده.

راستی تا یادم نرفته بگم دارم یه فکرایی میکنم در مورد زندگیم  و البته درس و مشقم.حالا اگه قطعی شد بهتون میگم...شما که غریبه نیستید...

 

حرف آخر:فعلا هیچی!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

...پایان

 

حرف آخر:دلم می خواست می تونستم اینجا رو حداقل هفته ای یه بار به روز کنم اما از اونجایی که امکانش نیست باهاتون خداحافظی می کنم و به دعای خیرتون احتیاج دارم.همتونو دوس دارم و بهتون سر می زنم.امیدوارم به همین زودی ها برگردم...به خدا  سپردمتون

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٧ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

این روزا کاملا گیج و سر در گمم.نمی دونم باید شاد باشم یا ناراحت!حتی نمی دونم حالم خوبه یا بد...نمی دونم باید از ته دل بخندم به هر چیزی که خنده داره یا نه...نیشمو ببندم! و "دختر سنگینی" باشم!!
این روزا حتی گذشت روزا رو هم متوجه نمی شم فقط اینو میدونم که گرمای طاقت فرسای تابستون که دست بر قضا من باهاش پدر کشتگی دارم داره از راه می رسه،گرمایی که من و زندگیمو به حالت تعلیق در میاره وتنها به امید رسیدن پاییز منو با خودش می کشونه.

اگه بخوام منصفانه حرف بزنم این روزا روزای شادیه.روزاییه که من از مصاحبت دوستان بی نظیری که دارم و از دیدن طبیعت سر سبز بهار حظ وافری می برم چون آخر هفته ها به گردش و تفریح و سیر در طبیعت می گذره اما اگه غیر منصفانه و بی رحمانه بخوام قضاوت کنم باید بگم توی همین شادی ها هم غم های بزرگی رخنه کرده...وقتی که دارم می خندم یه دفعه یه نگرانی کهنه و یه دلواپسی لجباز خنده منو به یه خنده کاملا مصنوعی تبدبل می کنه.

وقتی که بهترین حس زندگی می خواد بیاد سراغم بلافاصله کوهی از دلشوره پشت سرش میاد و....دیگه نمی شه منو با ده من عسل هم خورد.

اطرافیان من از دیدن این بهت و حیرت شاکی می شن چون همه منو به لبخند به شاد بودن و به مثبت اندیشی می شناسن و اگه قرار باشه غیر از این باشم یه جورایی سنگینی نگاه پرسشگرشون منو به دفاع از خودم وادار می کنه و اونوقته که من باید دوباره بگم و بخندم و...بی خیال روزگار!

راستی،بالاخره و پس از جزع و فزع فراوان پروپوزال پایان نامه ام سه شنبه دو هفته قبل تصویب شد و استاد راهنمام هم آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت:"ازت انتظاردارم عالی باشی چون ازقلم روزنامه نگاریت می تونی به بهترین شکل توی پایان نامه ات استفاده کنی!!!"

گفتن این جمله همانا و احساس اینکه یه عالمه کار زمین مونده دارم همانا...

وقتی امروز صب داشتم با خواهرم حرف می زدم طبق  معمول رفت بالای منبر برام.البته خواهرم از من 4 سال کوچیکتره و شدیدا به قسمت،خواست،سرنوشت،امتحان الهی و این واژه پردازی ها معتقده.نمیدونم چون به نظر من بچه اس این افکار رو داره یا نه...این منم که در اشتباه هستم!

به هر حال به نظر اون من همیشه بهترینم از هر نظری...یه موجود بهترین!که هنوز در بوته آزمایشه و شاید حالا حالاها خدا بخواد این آزمایش ها و تقدیر ها رو براش تجویز کنه!چون براش لازمه.چون باید قدر بدونه چون باید شکرگزار باشه و ...

نمیدونم شاید لازمه برای خودم آستین بالا بزنم و تحولی ایجاد کنم یه جوری که فقط و فقط خودم و زندگیم برام مهم باشه اما تجربه نشون داده باید آدما برای من آستین بالا بزنن چون من خیلی از "آستین "و نحوه "آستین بالا زدن "سر در نمیارم!!

به هر حال من هنوز هم حال خودم رو نمی دونم و تو این برزخ گیر کردم.من هنوز هم نمی دونم خوبم یا بد مهربونم یا خشن شادم یا غمگین...نمیدونم!شاید هم ترکیبی از همه این حس و حالات ... که اصرار دارم تغییرش بدم.من ظاهرا اصرار دارم شرایطی رو تغییر بدم که به قول خواهرم:"هنوز برای تغییرش زوده"!

حرف آخر:گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

همیشه بهترین اتفاقا وقتی می افته که آدم فکرشو هم نمی کرده.یعنی یه وقتی که پیمونه داره پر میشه و یا اینکه تو حس می کنی دیگه ظرفیتی برات نمونده.

همیشه دریچه های تنفس وقتی باز می شه که دیگه داری خفه میشی یا حس می کنی خفه شدی.

همیشه نور امید وقتی می تابه که از تابیدنش کاملا نا امیدی و وقتی که دیگه یواش یواش شروع به مردن و پوسیدن می کنی زندگی به روت لبخند می زنه.

یه وقتایی لازمه برای افتادن بهترین اتفاق برای باز شدن دریچه های تنفس برای تابیدن نور امید و برای دیدن لبخند زندگی کمی گره از اخم پیشونی باز کنی و احیانا غرورتو کمتر کنی...

یه وقتایی لازمه آدم خودش برای خودش دلخوشی بتراشه و حتی بی دلیل به روی آدما لبخند بزنه.

یه وقتایی باید اونقدر خندید که بقیه فک کنن خیلی حال و روزت رو به راهه یا در بدترین حالت فک کنن یه خرده" شیرین"می زنی!

یه وقتایی یه چیزایی لازمه که گفتن و شنیدن نداره فقط یه حسه که باید بیاد سراغت و تو رو در خودش غرق کنه.

یه وقتایی یه وقتایی یه وقتایی یه وقتایی....

حرف آخر:یه وقتایی یه زنگ تفریح!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

همیشه به آدمای جسور غبطه می خورم اگر چه بخشی از جسارتشون از حماقت ناشی بشه.البته منظورم اونایی نیستن که بی فکر حرف می زنند و یا کاری انجام می دن منظورم اونایین که وقتی بریدن از دنیا با شجاعت و بی خیال قضاوت بقیه خودکشی می کنن!این یعنی اینکه با خودشون فکر کردن و به نتیجه رسیدن...

دلتنگی های من تمومی نداره برای گذشته هایی که وقتی حال بودن دوسشون نداشتم و ازشون فرار می کردم اما الان شدن مایه آرامش و اندوهی شیرین.

عید امسال هم گذشت با تمام بوهای قشنگش و با تمام حس و حالای بی نظیرش... من ولی نو نشدم من ولی کهنه ام و بی جون!

از کنایه شنیدن خسته شدم.ترجیح می دم یکی تو چشمم نگاه کنه و بدترین ها یا بهترین ها رو بهم بگه اما از کنایه بیزارم چون منو خلع سلاح می کنه.

خودم هم دوس ندارم با کنایه حرف بزنم  یعنی آدمش نیستم رنگ و روم عوض میشه...اما رک بودن و گفتن واقعیت ها هم در توانم نیس.گربه سگم طبق معمول!

حرف آخر:طفلی به نام شادی دیری است گم شده ست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()

ظاهرا اینجا فقط قراره جای گفتن از دلتنگی ها و غرغر کردن های من باشه چون برای اومدن به اینجا و نوشتن چند سطر همش باید دنبال یه بهونه بگردم و یه سوژه،در حالیکه قبلا کافی بود حس کنم لازمه کمی حرف بزنم بقیه اش خود به خود اینجا نقش می بست.

این روزا بنا به خیلی دلایل که من میدونم  شما هم میدونین من نمی تونم بگم شما هم نمیتونین بگین!حال و روز خوشی ندارم.علیرغم وجود کارهای زیاد برای انجام دادن و دل مشغولی هایی که دارم کاملا بی انگیزه و روزمره شدم

هر روز صبح با اکراه از خواب بیدار میشم  با اکراه ٢٠ دقیقه رو پیاده روی میکنم و با اکراه به روزنامه میرسم.همه کارا یه جورایی سمبل کاریه برام.از عملکردم راضی نیستم حتی اگه بقیه اینو متوجه نشده باشن و بهم تذکر نداده باشن...

لحظه شماری میکنم برای اینکه ساعت ۴ عصر بشه.یه روزایی کنار دستگاه کارت زنی چند دقیقه میشینم تا زمان موعود فرا برسه.انتظار کلافه ام میکنه حتی چند دقیقه!قسم میخورم حتی یک ثانیه اضافه کاری ندارم.

از  روزنامه که میام بیرون تا خونه توی اتوبوس و در حال پیاده روی مدام فکر میکنم به مشکلات شخصی که ندارمشون!بارها گفتم من به لطف خدا مشکل حاد شخصی ندارم اما همش درگیر حاشیه زندگی آدمای دیگه هستم.انگار مرض دارم.

عصرای هر روز هم فقط به آشپزی کردن دلخوشم.به رفتن صف نونوایی و یا میدون تره بار.به این دلخوشم که سبزی رو خوب خوب سرخ کنم یا ماکارونیم خوشمزه باشه یا مثلا برای فردا چی درست کنم!

من به آدمایی که اینجور دلخوشی ها رو دارن توهین نمیکینم حتی باید بگم این کارا خیلی خوب و آرامش بخشه اما من حس می کنم برای فرار از خودم بهشون علاقمندم برای فرار از اینکه روزها داره میگذره و من حس خوبی به خودم و عملکردم  توی این روزا ندارم

به خاطر همین حس شبا خوابای بد میبینم از اون خوابهایی که تا چند روز ذهنمو مشغول میکنه و انرژِیمو میگیره بعدش باید کلی با خودم کلنجار برم که:خیره ایشالا!

خلاصه اینکه شاید این حال و روز من حکایت زندگی خیلی ها باشه و خیلی ها بگن ما هم همینجوری هستیم یا ما هم همینجوری شدیم در هر حال باید خودمو و خودمونو از این چاله یا چاه!بکشیم بیرون اگر چه به سختی و با چنگ و دندون

حرف آخر:ای غایب از نظر به خدا می سپارمت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط فرزانه غلامی نظرات ()


Design By : Pichak